|
سلام بچه ها معذرت میخوام یه مدت نتونستم به وبلاگ سر بزنم میدونم که یکم ایراد داره ولی قول میدم زوووووووووووود درستش کنم
طفلک چقدر ساده دچارش کردم هر چه متلک که بود بارش کردم! امروز سر کوچه خدا را دیدم بر ترک دوچرخه ام سوارش کردم امروز ببین عشق چه با ما کرده زود آمده هر چه را به جا جا کرده حالا که قرار است بعشقیم به هم مرگ آمده کفش توی یک پا کرده شاید دل اگر مقابلش سد می شد در رفتن از این شهر مردد می شد ریلی که قطار را از اینجا می برد از داخل چشم های من رد می شد
کاش وقتی زندگی فرصت دهد کاش دلتنگ شقایق ها شویم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی کاش با الهام از وجدان خویش کاش در نقاشی دیدارمان کاش وقتی آرزویی می کنیم مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
چه بد عاشق شدم . . . آن روز که دیدمش تازه فهمیدم که خورشیدی هم هست .دیدم که انگار سالهاست که باهاش زندگی کرده ام . . . اما تازه یافته بودمش . گفتم آزارم نده .گفت :تویی که آزارم میدی .گفتم :برو می خوام نه آزارت بدم ونه آزارم بدی به طعنه گفت :می خوای برم ودیگه پیدام نشه گفتم :نرو اما از دیده ام پنهان شو. مانده بود که چی بگه ..با خود می گفت که مگه می تونم نتابم . . سرشو بالا گرفت وگفت :باشه کاری می کنم که منو نبینی اما تو هم کاری کن که دیگه منو نبینی گفتم این خوبه . . . . اما دیدم که اینجام به دستای هر دومون نیازه . . . رفت و چند روزی طلوع نکرد . . . روزها گذشت اما مگه میشد خورشید و ندید . . پشت ابرا دنبالش گشتم با مهربونی گفت:بازم تو . . .دیگه چه می خوای ؟ مانده بودم که چی بگم ...اون می رفت ومن فقط نگاهش می کردم ومی دیدم که دیگه دلیلی واسه پشت ابرا موندنش نمیدید . . خبرم آمد که با دیگریست . . . . .... ودیدم که هزاران چشم خورشیدم ومی نگرند . . . . . طاقتم سر رفت سرش داد زدم گفت اشتباه می کنی ...اصلا"کی گقته؟ گفتم مگه میشه نبینند که روزا خورشید کجاست ؟ . . آخه من عاشقت بودم اما نمی تونستم تورو تو آغوشم بگیرم . مگه میشه خورشید و بوسید مگه میشه خورشیدو . . . دیگر حوصله اش سر رفته بود گفت:"بیخود". . . واز آن روز من عاشق" بیخود " شدم و "عاشق بیخود "ماندم ودیدم که راست می گفت که "بیخود عاشق شدم". . . . . . اما مگه میشه خورشیدو ندید و عاشقش نبود. . . . .
ای خوشا آن روز که در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم ای خوشا آن روز که یاد تو در دل داشتم در دلت خاطره ام بود که ویران شده ام ای خوشا آن نسیمی که وزد از سر عشق در تمام تار و پودم مثل گلبرگ شدم مثل گلبرگی تکیده به زمین افتادم مثل شاخه ای پژمرده کنده از ریشه شدم همه هستی من نابود شد گشته ام ان گل تنهایی که پرپر شده ام
در تاريكی چشمانت را جستم ****** در تاريكی چشمانت را جستم
حاضر جوابی فرهاد در دفاع از عشق خودبا خسرو در آوردنش از در چون یکی کوه دل و جانی به زیر کوه اندوه ملک فرمود تا بنواختندش به هر گامی نثاری ساختنش به هر نکته که خسرو ساز می داد جوابی هم به نکته باز می داد نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی بگفت آنجا ز صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند بگفتا جان فروشی از ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می گویی من از جان بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرین آن فزون است بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟ بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسید صوابش به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
تنها شاعر اشک های شبانه ام همین صحفه ی سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های نا آشنا فروریختن اشک ها را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کس صدایم را نشنود اما تو تو که از گریه های پنهانی من با خبری چه کنم؟!گاهی همین گریه ها گهگاهی جای خالی تو را در غربت ترانه نایم پر میکند باور کن!!!
عشق را چون پرواز باید آموخت بی ناز بال را باز کنی عزم خود جزم کنی ابتدا دل به خدا بسپاری و سپس هدیه کنی دلتو به یار قصه عشقتو آغاز کنی.. :
این شعر خوشنلو یکی از دوستان سروده: الهه ی رویا هایم دیر زمانیست طلوع را از یاد برده دیشب در تنهایی باغ باران ستاره را به انتظار نشسته بودم قاصدکی مرگ بوم شب را فریاد میزد آسمان اشک می ریخت و ستاره پلک میزد و آسمان اشک میریخت دیگر چه کسی مرگ مرا آواز خواهد خواند پس از بوم و الهه از کجا خواهد فهمید که من میروم که به دیدار آخرم بیاید خدایا الهه را قبل از آخرین نگاهم خواهم دید دیگر نمیبینم الهه و سپس الهه آمد اما پس از رفتنم
نميدانم چه مي خواهم بگويم زبانم در دهان بسته است در تنگ قفس باز است وافسوس كه بال مرغ رو ازم شكسته است نميدانم چه ميخواهم بگويم غم در استخوانم ميگدازد خيال ناشناسي آشنا رنگ گهي ميسوزم گه مي نوازد پريشان سايه اي آشفته آهنگ ز مغزم مي تراودگيج و گمراه چو روح خوابگردي مات و مدهوش كه بي سامان به ره افتد شبانگاه درون سينه ام دردي است خونبار كه همچون گريه مي گيرد گلويم غمي آشفته دردي گريه آلود نميدانم چه مي خواهم بگويم
یک پنجره برای دیدن
دخترا اصلا بینی هاشون رو عمل نمی کنن . هیچ وقت موهاشون رو رنگ نمی کنن مادر زاد مش شده . هیچ وقت به هم دیگه چپ چپ نگاه نمی کنن و به هم حسودی نمی کنن . تمام طلا جواهراشون اصل اصله . هرگزقبل از ازدواج ابروهاشون رو بر نمی دارن عمرا بردارن کی گفته بر میدارن نه بابا بر نمی دارن که مرتبش می کنن . بی اجازه مامان و بابا هیچ وقت بیرون نمی رن . به بهانه کتابخونه با دوستشون که با یه پسر بیرون نمیرن بیرون باورکنین . انقدر خواستگار دارن که نمیدونن به کدوم جواب بدن !!! همیشه سر به زیرن اصلا به غریبه ها نگاه نمی کنن ( کاش فقط نگاه بود) بعد ازازدواج تازه میفهمن حروم شدن تفلیها خونه باباشون همه چیزداشتن . چشماشون رواصلا لنز نمی ذارن رنگش مادر زادی سبزوآبیه وخاکستری بنفش زرد و قرمز و .......... تا حالا تو زندگیشون با هیچ پسری حرف نزدن !!!
وقتي توبا من نيستي از من چه مي ماند از من جزاين هرلحظه فرسودن چه مي ماند از من چه مي ماند جزاين تكرار پي درپي تكرار من....درمن مگرازمن....چه مي ماند غير از كه ياري خسته از تكرار تنهايي غيراز غباري درلباس تنگ چه مي ماند از روزهاي دير بي فردا كه مي ايد ازلحظه هاي رفته ي روشن چه مي ماند از من اگر كوهم اگر خورشيد اگردريااا بي تو ميان باغ پيرامن چه مي ماند بي توچه فرقي ميكند دنياي تنهارا غير از غبارو ادم واهن چه مي ماند وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند از من جز اين هرلحظه فرسودن چه مي ماند؟ از من چه مي ماند جزاين تكرار پي درپي تكرار من در من مگر از من چه مي ماند؟؟
جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن در میان را ه دیدار می کنیم حقیقت را آزادی را خود را در میان راه می بالد و به بار می نشیند دوستی یی که توانمان می دهد تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری این است راه ما راه تو و من.
شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم پنداشتی که چون زتو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست شبها چو در کناره نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید فریادهای حسرت من گویی از موجهای خسته به گوش آید شب لحظه ای بساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا بینی شب لحظه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی من با لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحرا ها من آن کبوترم که به تنهایی پر می کشم به پهنه دریاها شادم که همچو شاخه خشکی باز در شعله های قهر تو می سوزم گوئی هنوز آتن تبدارم کز آفتاب شهر تو می سوزم اما من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم شبها ترا بگوشه تنهایی در یاد آشنای تو می جویم
|
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن باهم نیست عشق آن است که
Home
|